تبليغاتX
افسوس که این عمر بافسوس گذشته


افسوس که این عمر بافسوس گذشته

چه خیال کرده ای؟!


                              من

مهربانتر


از آنم که تو را ببخشم،بعد رسوایت کنم.

                                                                                  (برگرفته از کتاب یک هزار گوهر علم،سید محمد تقی مقدم)


پ.ن1:فردا روز عرفه است...روز دعا ونیایش....روز بخشش...دراین روز برای هم دعا کنیم.

پ.ن2:روز عید قربان بر همه ابراهیم ها واسماعیلها وهاجرهای زمان مبارک باد.باشد که حاجی شویم وطواف دل کنیم نه گِل


نوشته شده در پنجشنبه 5 آذر1388ساعت 12:25 توسط یک پروانه|

صدای داد وفریاد می آید.مژگان برمیخیزد واز پشت پنجره نگاه میکند.زیر لب غر میزند وبعد رو به من میگوید:بازم این هسایه روبرویمون با داداشش دعواش شده،نمیدونم بدهکار چیه که دو سه روزیه برادرش میاد وباهاش دعوا میکنه!

صدای جیغ بلند یک زن می آید،هردو به سرعت بلند شده وخود را به پنجره میرسانیم...خانمی که جیغ میکشد به نظر چهل ساله می آید...مردی با چهره تکیده وغمزده سعی میکند او را آرام کرده وبه داخل خانه ببرد.با توضیح مژگان متوجه میشوم که آن زن ومرد همسایه های روبروی منزلش هستند.

همانطور پشت پنجره ایستاده ایم ونگاه میکنیم.با رفتن زن ومرد،مردمی که ازدحام کرده اند متفرق میشوند.

کمی بعد ما هم موضوع یادمان میرودوبه مهمانی خود میپردازیم!

...سه روز بعد

آن صحنه را هرگز ازیاد نخواهم برد...تا ابد... تا روزی که زنده هستم...آن صندلی واژگون شده...آن طناب...آن مرد که خود را حلق آویز کرده بود...

داستان ازاین قرار است:زیر آسمان این شهر،مردی وامی میگیرد برای اینکه مرهمی شود روی زخمهای زندگیش وبرادرش ضامنش میشود...قسطها عقب می افتد...چند ماه...حقوق برادری که ضامن شده توقیف میشود به جبران خسارت!بردار ضامن شده که خودش هم کارمند است ومحتاج این حقوق،ازبرادر شاکی  وگله مند میشود که چرا قسطها را نپرداخته واو را دچار دردسر کرده است...این بگو مگوها بعد از چند بار تکرار شدن از خانه به کوچه میرسد...ومیشود آنچه نباید میشد...برادری خواسته یا ناخواسته آبروی برادری را میبرد...زیر این فشار مرد مقروض که گویا هر تلاشی میکند بی نتیجه میماند وهمه درها به رویش بسته میشود...تاب نیاورده وخود را حلق آویز میکند...


پ.ن1:بار دوم که مهمان منزل دوستم بودم،این اتفاق افتاد وما ازهمون پنجره صحنه حلق آویز شدن اون مرد رو دیدیم.خودش رو تو حیاط دار زده بود...به درخت پرتقالی که روش پرتقال هم بود!چند وقت پیش مژگان گفت صاحبخونه بعد ازبیرون کردن زن وبچه اون مرد،خونه اشو فروخته...گفته ازاین حیاط واون درخت میترسه!!(من به مژگان گفتم:شایدم ازاعمالش میترسه...ما مسلمونیم؟!پیامبرما فرموده: مسلمان نیست کسی که سیر بخوابد درحالیکه همسایه اش گرسنه است!!...

پ.ن2:این سه پست(لطفا شما قضاوت کنید)رو از3به1درنظر بگیرید وحال وروزمنو تصور کنید درحالیکه درکمتر از ده روز این اتفاقات رو پشت هم دیدم وبعد پست(انتظار)رو گذاشتم وروی "تهران کوفه است"تاکید کردم!حالا شما قضاوت کنیدآیا حق نداشتم؟!

پ.ن3:دلم برای خودم وشهرم میسوزد....شهری که رحم درآن نیست...شهری که وجدان درآن نیست....شهری که حیا و عفت درآن نیست...نمیخواهم سیاه ببینم...اما باور کنید سیاهی کم نیست!!

ولی با همه اینها اینجا شهر من است...وچه کسی زادگاهش را دوست ندارد.؟!...هرچندپر از سیاهیها باشد!




نوشته شده در سه شنبه 3 آذر1388ساعت 11:7 توسط یک پروانه| |

وقتی روبه رویم نشست،دلم برایش سوخت،چشمهای به خاطر گریه زیاد متورم وقرمز بودند.حالا که کمی آرام شده بود میتوانستم ازاو بخواهم برایم توضیح دهد که علت این بیتابی چیست؟

دستش را روی دست دیگرش میکوبید ونفرین میکرد...گفتم:معصومه خانم بگو ببینم چی شده؟!او با صدای خسته وگرفته گفت:دیروز باهمون وامی که جور کرده بودین رفتیم بازار ویه سری لوازم واجب مثل گاز ویخچال و...برای جهیزیه دخترم خریدیم.بعدش همه رو بار یه وانت کردیم وقرار شد من ودخترم بریم خونه وآقامونم با وانتی برن خونه.بعد ازرفتن ما،اون راننده به آقامون میگه من یه راه بهتری به شهریار بلدم که زیاد تو ترافیک نمونیم...بعد ازیه جاهایی میره که آقامون اصلا بلد نبوده..بعدش میره تو یه خیابون خلوت که چندتا مغازه داشته ویهو میگه:مثل اینکه راهو اشتباهی اومدم...میشه پیاده شین از اون مغازه دار بپرسین...آخه من اگه پیاده شم ماشین خاموش میکنه...خلاصه آقامون پیاده میشه واز صاحب یکی از مغازه ها راه شهریار رو میپرسه واونم میگه اینجا اصلا به شهریار راهی نداره وکلا اشتباهه...شوهرم میاد که همینو به راننده بگه میبینه نه وانتی هست نه راننده ایی...داد وفریاد میکنه...اما...

معصومه خانم به پهنای صورتش اشک میریخت.دیگر نفرین هم نمیکرد.گویادیگرتوان این کار راهم نداشت.درحالیکه ازجایش بلند میشد گفت: سپردمش به خداولی بیچاره دخترم که عروسیش عقب افتاد...تازه اگه با این اوضاع نامزدیشون بهم نخوره...

نمیدانستم چه بگویم...دلم برایش میسوخت...ولی کاری ازدستم بر نمی آمد.

سوار تاکسی که شدم ذهنم درگیر حرفهای معصومه خانم وبی وجدانی آن راننده بود...چطور نتوانسته بود ازاندک جهیزیه یک دختر چشم بپوشد...آیا نتوانسته بود بفهمد اینها آدمهای دارا وغنی نیستند...اگر عروسی دخترش بهم بخورد...زن بیچاره دق میکند...طفلک دخترش...

با صدای راننده به خود آمدم؛خانم اینجا آزادی ست!


پ.ن:این هم دلیل اشتباهی پیاده شدن من!

منتظر نظرات ارزشمند وقضاوتهایتان هستم...


نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان1388ساعت 9:50 توسط یک پروانه| |

خواستم بروم...نشد!

خواستم کرکره را پایین بکِشم...نشد!

خواستم از این"ورطه"رخت خود را بیرون بکِشم...نشد!

یک هفته هم طاقت نیاوردم!!

چون...

من اینجا را دوست دارم!

وشماها را...


پ.ن:تقدیم به مدیر وبلاگ"دوچشم"که نوشته هایشان را دوست دارم مخصوصا آن گرد وخاک درمیقات را...

توضیح:خواستم بدونید چرا نبودم(حالا انگاری خیلی هم مهم بوده براتون...!)ودلخور نشید که سر نزدم!....خواستم در سکوت برم...اما نتونستم!!

نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان1388ساعت 1:51 توسط یک پروانه|

من باید صادقیه پیاده میشدم!راننده مبهوت نگاهم میکند.خانم اینجا آزادی ست(منظورش میدان آزادی ست!).باید پیاده شوم ودرحالیکه کرایه را به سمت راننده گرفته ام به خودم میگویم لعنت به حواس پرتی!وراننده کرایه را میگرد ونگاه دلسوزانه ایی میکند،احتمالاً پیش خودش میگوید:بیچاره جوانهای امروزی!ازحالا آلزایمر گرفته اند!!سرم را پایین انداخته وبه سرعت از تاکسی دور میشوم...

درایستگاه تاکسی تجریش به جز یک نفر کسی نیست.می ایستم.در مدت کمی چند مسافر دیگر هم می آیند.یک"ون" کمی آنطرفطر ایستاده؛وقتی مسافرها تعدادشان زیاد میشود،راننده اش پیاده شده وفریاد میزند:تجریش!

اگر درحالت عادی بود هرگز سوار نمیشدم،از این ونها بیزارم،به خاطر نوع سوار وپیاده شدنشان که خیلی سخت است مخصوصاً برای خانمها...چون نفر دوم هستم نمیشود آن جلو بغل دست راننده بنشینم اماهمین قدرهم خوش شانسی ست که میتوانم بروم وعقب بنشینم وتا مقصد مرتب پیاده وسوار نشوم!

کمی بعد راه می افتیم وقتی"ون"از مسافر پر شده است.چشمتان روز بد نبیند.از لحظه حرکت دختر وپسر ردیف جلویی مشغول معاشقه میشوند!!هر چه میکنم چشمم نبیند وگوشم نشنود امکانش نیست.چشم را هم که میتوانستی درامان بداری با نگاه کردن به سقف یا کف"ون"؛گوشهایت را نمیتوانستی حفظ کنی...!!!

زن ومردی که کنار من نشسته اند سرشان را پایین انداخته اندودرتلاش اند به روی خود نیاورند ولی مرد هراز گاهی به صدای بلند یک لا اله الا الله میگوید واما کجاست گوش شنوا؟!

آن دو سخت مشغول اند وگویا اتاق خوابشان را(!!!!!!!!)با "ون"اشتباه گرفته اند..."ون" درسکوتی وحشتناک فرو رفته .مرد راننده سعی میکند با گذاشتن یک موسیقی فضای سنگین آنجا را عوض کند ولی اوضاع بدتر میشود...چرا که آنها شروع به همخوانی با آقای خواننده میکنند!!غش وریسه میروند ویکدیگر را با نامهای عاشقانه خطاب میکنند!!

دیگر داردحالم به هم میخورد...بنابراین میگویم:آقای راننده نگه دارید پیاده میشم!راننده نگه میداردوحالا من باید ازاین عقب پیاده شوم،اینجاست که به آن خوش شانسی، لعنت میفرستم!به سختی پیاده میشوم،یکی ازمسافرهاکه مجبور شده پیاده شود غرمیزند:شما که میخاستین اینجا پیاده شین چرا رفتین اون ته نشستین؟!با دلخوری وکمی عصبانیت وصدایی بلند طوریکه همه بشنوندمیگویم:مقصدم تجریش بود ولی بعضیها به حقشون قانع نیستن ومزاحم بقیه میشن!!تقریبا کرایه را پرتاب میکنم وازآنجا دور میشوم بی آنکه منتظر پاسخ ویا عکس العملی بمانم...

با خودم زمزمه میکنم:زن هم گاهی برای رفع دلتنگیهاش گریه نمیکنه قدم میزنه!

ودرزیر باران تا خانه قدم میزنم...!


پ.ن1:اینکه چرا به جای فلکه صادقیه در میدان آزادی پیاده شدم رو  تو پست بعدی تعریف میکنم چون نمیخام این پست طولانی بشه ابعدشم اون خودش داستانی داره!

پ.ن2:این پست"ون"نوشت شد!به تقلید از تاکسی نوشت بعضیها!!

پ.ن3:خیلی فکر کردم که آیا باید معترضشون میشدم یانه؟من یا حتی بقیه....؟نهی ازمنکر جواب میداد؟!به این هم فکر کردم که شایداونها حال عادی نداشتند!!

یک توضیح.:بعضیها تو کامنتهای خصوصی بهم ایراد گرفتن که چرا گفتم (تهران کوفه است)اینکه حرف من نبود،من روش تاکید کردم.میخام درسه پست متوالی وتصویر سه موقعیت شما رو هم به قضاوت دعوت کنم

نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 0:12 توسط یک پروانه| |

همیشه منتظرت هستم

بی آن که در رکودِ نشستن باشم

همیشه منتظرت هستم

چونان که من

همیشه درراهم

همیشه درحرکت هستم

همیشه درمقابله

تو مثل ماه

ستاره

خورشید

همیشه هستی

ومی درخشی از بدر ومی رسی از کعبه

وکوفه همین تهران است

که بار اوّل می آیی

وذولفقار راباز میکنی

وظلم را میبندی

همیشه منتظرت هستم

ای عدل وعده داده شده

این کوچه

این خیابان

این تاریخ

خطّی ازانتظار  تو را دارد

وخسته است

تو ناظری

تو میدانی

ظهور کن

ظهور کن که منتظرت هستم

ظهور کن که منتظرت هستم


پ.ن1:شعر ازبانو طاهره صفّارزاده است.

پ.ن2:کوفه همین تهران است!!باورکرده ام...چه چیزهایی که ندیده ام در این شهر...زیر بارش مدام باران هم پاک نمیشود ازسیاهیها!

پ.ن تشکر:ازهمه دوستانی که مرا درمورد خاله خرسه راهنمایی کردند متشکرم.امیدوارم دست ازسرم برداره...

نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 0:3 توسط یک پروانه| |

مردی یک پیله پروانه پیدا کرد وآن را با خود به خانه اش برد.یک روزسوراخ کوچکی درآن پیله ظاهر گشت.مرد که این صحنه را دید به تماشای منظره بیرون امدن پروانه نشست.ساعتی طول کشید تا پروانه توانست با کوشش وتقلای فراوان قسمتی ازبدن خود را ازآن سوراخ بیرون بکشد.پس ازمدتی به نظر میرسید که پروانه هیچ حرکتی نمیکند ودیگر نمیتواند خود رابیرون بکشد.بنابراین مرد تصمیم گرفت به پروانه کمک کند!او یک قیچی برداشت وبا دقت بسیار آن سوراخ را بزرگتر کرد.بعد ازاین کار پروانه به راحتی بیرون آمد؛اما چیزهایی عجیب به نظر میرسید.بدن پروانه ورم کرده بود وبالهایش چروکیده بود،مرد انتظار داشت بالهای پروانه بزرگ وپهن شوند تا بتواند این بدن چاق را درپرواز تحمل کننداما چنین اتفاقی نیفتاد.درحقیقت پروانه باقی عمر خود را به خزیدن به اطراف با بالهای چروکیده وتن ورم کرده گذراند وهرگز نتوانست پرواز کند.

آنچه مرد با شتاب ومهربانی خود انجام داد سبب این اتفاق شد.سوراخ کوچکی که در پیله وجود داشت حکمت خداوند متعال بود.پروانه باید این تقلا را انجام میداد تا مایع موجود دربدن او وارد بالهایش شود تا بالهایش شکل لازم را برای پرواز بگیرند.

بعضی مواقع تلاش وکوشش وتحمل مقداری سختی همان چیزی است که ما درزندگی به آن نیاز داریم.اگر خداوند این قدرت را به ما میداد که بدون هیچ مانعی به اهداف خود برسیم آنگاه چنین قدرتی که اکنون داریم نداشتیم.

اگر کسی دست شمارابگیرد هرگز پرواز نخواهید کرد.


پ.ن1:کاش گاهی کسی کمکمون نکنه!ازدست یه نفر که دوستیش مثل دوستی خاله خرسه است دیوونه شدم...یکی کمکم کنه وبگه چه جوری ازدست این آدم خلاص شم....کمک!!!

پ.ن2:این مطلب رو درسایت:www.yadbegir.com چند وقت قبل خونده بودم،دیدم مثال روشنی ازاین روزهای منه،اینجا نوشتمش.

نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت 0:5 توسط یک پروانه| |

ازروز سه شنبه سرم حسابی شلوغ بود.درگیر عروسی برادر شوهرم بودم.هرچه به روزعروسی نزدیکتر میشدیم کارها ودرگیریهای ذهنی من هم بیشتر میشد.

بالاخره پنج شنبه رسید وعروسی به خیر وخوشی برگزار شد.

جمعه هم مراسم پاتختی و...

شب بود ومهمانها تازه رفته بودند که مطلع شدم پدربزرگ مهربان ودوست داشتنیم به دیدارحق شتافته است.

به همین سادگی لباسهای عروسی را درآوردم ورخت عزا برتن کردم...


پ.ن1:وقتی دراوج شادی هستیم به تنها چیزی که فکر نمیکنیم غم است غافل ازآنکه غم همین گوشه کنارها کمین کرده است...

پ.ن2:برای شماها که پدر بزرگ ومادربزرگتان هنوز درقید حیات هستند:دوستشان بدارید وازهیچ محبتی دریغ نکنید شاید فردا دیر باشد.


نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 14:30 توسط یک پروانه| |

دلتنگ بودم.بهانه ایی شد برای خواندن دعای خمسه عشرکه بسیاردوستش دارم.

قسمتهایی ازدعای چهارم(مناجات الراجین)را برایتان مینویسم.امیدوارم شما هم ازخواندنش لذت ببرید.

واذا جاهره بالعصیان ستر علی ذنبه وغطاه(هرگاه بنده ایی آشکارا گناهی میکند برگناهش پرده میکشد)

یعنی:پرده ها،پرده ها را میکشم روی زشتی ها که میکنید وانگار نه انگارم

کیف ارجو غیرک والخیرکله بیدک(چگونه به غیر تو امید داشته باشم درصورتی که هرنیکویی به دست توست)

یعنی:خسته شدید ازبس پی این وآن رفتید به دنبال امید...پیش من است

یا من کل رب الیه یلتجی(ای خدایی که به هرکس که سویش بگریزد پناهش میدهد)

یعنی:برای آنهایی که سویم می گریزندسایه ام پهن است

یا من بابه مفتوح لداعیه وحجابه مرفوع لراجیه(ای که درگاهت به روی سائلان باز وحجابت بر امیدواران برانداخته)

یعنی:درهمیشه باز است وپرده ها کنار...



پ.ن 1:خیلی وقتها این دعا رو میخونم.مضامینش دلی وقشنگه.تو کلیات مفاتیح گفته شده مربوط به امام سجاد(ع)است.نمیدونم چرا خوندن خیلی ازدعاها رومخصوص ایامی میدونیم.دعاهایی مثل ابو حمزه و....واقعا مربوط به ایام خاصی نمیشن.

پ.ن 2:دهه کرامت مبارک باد.لطفا دراین ایام اگه زمانی برای دعا کردن پیدا کردید ما رو هم بی نصیب نذارید.

پ.ن3:موقع نوشتن این مطلب به این فکر میکردم اکثر دوستانی که اینجا توی این دنیای مجازی پیدا کردم،اهل قم ویا مشهدی هستند.خوش به حال همه ی شما که مجاورید مخصوصا تو این ایام.

نوشته شده در دوشنبه 27 مهر1388ساعت 23:0 توسط یک پروانه| |

روزی ناصرالدین شاه از دوستانش درمجلسی خصوصی پرسید:چه کسی میتواند بگوید عذر بدتر ازگناه چیست؟به بهترین جواب جایزه ای میدهم.هرکس پاسخی داد.ولی هیچکدام مورد قبول شاه واقع نشد....

دورروزازاین ماجرا گذشته بود.شاه توی راهروهای کاخ گلستان قدم میزد که یک مرتبه طلخک دربار ازپس ستونی بیرون پرید واز پشت سر شاه را درآغوش گرفت ودیوانه وار مشغول بوسیدن اوشد!!

شاه که ازاین عمل یکه خورده بود،فریادی کشید وبراثر فریاد او ده ها نگهبان وپیشخدمت به راهرو دویدند وبا چشمهای نگران به شاه وطلخک نگریستند.

وقتی چشم شاه به طلخک افتاد فریاد زد:پدر سوخته!این چه کاری بود که کردی؟!

طلخک درحالیکه عقب عقب میرفت گفت:ق ق قربان.خ خ خیلی معذرت میخوام.فکر کردم اعلیا حضرت ملکه هستند!!

شاه با عصبانیت فریاد زد:میرغضب را خبر کنید.سر این آدم نفهم واحمق را همینجا ازتن جدا کند.برای من عذر بدتر ازگناه می آورد.

دستور شاه برو وبرگرد نداشت!اما طلخک بی تشویش گفت:بله قربان!این را میگویند عذر بدتر ازگناه!!

شاه به یاد پرسش وپاسخها افتاد وبه یاد آورد که درآن مجلس طلخک هم حضور داشت واو این سوال را ازاونپرسیده بود به سبب آنکه فکر نمیکرد پاسخ درستی از او بشنود واینک او به بهترین روش معنای این جمله را به او رسانده بود...


پ.ن1:به اداره ایی تقاضایی داده بودم.برای دریافت پاسخش رفتم.گفتند پاسخی ندارید.دلخور پرسیدم:چرا؟وشنیدم:نامه شما گم شده!!...

پ.ن2:ازهمتون به خاطر تبریکها برای تولد دخترم متشکرم.آرزوی روزهای خوش برای همتون دارم.

نوشته شده در چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 21:42 توسط یک پروانه| |


Design By : Night Skin