تبليغاتX
افسوس که این عمر بافسوس گذشته


افسوس که این عمر بافسوس گذشته

همیشه منتظرت هستم

بی آن که در رکودِ نشستن باشم

همیشه منتظرت هستم

چونان که من

همیشه درراهم

همیشه درحرکت هستم

همیشه درمقابله

تو مثل ماه

ستاره

خورشید

همیشه هستی

ومی درخشی از بدر ومی رسی از کعبه

وکوفه همین تهران است

که بار اوّل می آیی

وذولفقار راباز میکنی

وظلم را میبندی

همیشه منتظرت هستم

ای عدل وعده داده شده

این کوچه

این خیابان

این تاریخ

خطّی ازانتظار  تو را دارد

وخسته است

تو ناظری

تو میدانی

ظهور کن

ظهور کن که منتظرت هستم

ظهور کن که منتظرت هستم


پ.ن1:شعر ازبانو طاهره صفّارزاده است.

پ.ن2:کوفه همین تهران است!!باورکرده ام...چه چیزهایی که ندیده ام در این شهر...زیر بارش مدام باران هم پاک نمیشود ازسیاهیها!

پ.ن تشکر:ازهمه دوستانی که مرا درمورد خاله خرسه راهنمایی کردند متشکرم.امیدوارم دست ازسرم برداره...

نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 0:3 توسط یک پروانه| |

مردی یک پیله پروانه پیدا کرد وآن را با خود به خانه اش برد.یک روزسوراخ کوچکی درآن پیله ظاهر گشت.مرد که این صحنه را دید به تماشای منظره بیرون امدن پروانه نشست.ساعتی طول کشید تا پروانه توانست با کوشش وتقلای فراوان قسمتی ازبدن خود را ازآن سوراخ بیرون بکشد.پس ازمدتی به نظر میرسید که پروانه هیچ حرکتی نمیکند ودیگر نمیتواند خود رابیرون بکشد.بنابراین مرد تصمیم گرفت به پروانه کمک کند!او یک قیچی برداشت وبا دقت بسیار آن سوراخ را بزرگتر کرد.بعد ازاین کار پروانه به راحتی بیرون آمد؛اما چیزهایی عجیب به نظر میرسید.بدن پروانه ورم کرده بود وبالهایش چروکیده بود،مرد انتظار داشت بالهای پروانه بزرگ وپهن شوند تا بتواند این بدن چاق را درپرواز تحمل کننداما چنین اتفاقی نیفتاد.درحقیقت پروانه باقی عمر خود را به خزیدن به اطراف با بالهای چروکیده وتن ورم کرده گذراند وهرگز نتوانست پرواز کند.

آنچه مرد با شتاب ومهربانی خود انجام داد سبب این اتفاق شد.سوراخ کوچکی که در پیله وجود داشت حکمت خداوند متعال بود.پروانه باید این تقلا را انجام میداد تا مایع موجود دربدن او وارد بالهایش شود تا بالهایش شکل لازم را برای پرواز بگیرند.

بعضی مواقع تلاش وکوشش وتحمل مقداری سختی همان چیزی است که ما درزندگی به آن نیاز داریم.اگر خداوند این قدرت را به ما میداد که بدون هیچ مانعی به اهداف خود برسیم آنگاه چنین قدرتی که اکنون داریم نداشتیم.

اگر کسی دست شمارابگیرد هرگز پرواز نخواهید کرد.


پ.ن1:کاش گاهی کسی کمکمون نکنه!ازدست یه نفر که دوستیش مثل دوستی خاله خرسه است دیوونه شدم...یکی کمکم کنه وبگه چه جوری ازدست این آدم خلاص شم....کمک!!!

پ.ن2:این مطلب رو درسایت:www.yadbegir.com چند وقت قبل خونده بودم،دیدم مثال روشنی ازاین روزهای منه،اینجا نوشتمش.

نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت 0:5 توسط یک پروانه| |

ازروز سه شنبه سرم حسابی شلوغ بود.درگیر عروسی برادر شوهرم بودم.هرچه به روزعروسی نزدیکتر میشدیم کارها ودرگیریهای ذهنی من هم بیشتر میشد.

بالاخره پنج شنبه رسید وعروسی به خیر وخوشی برگزار شد.

جمعه هم مراسم پاتختی و...

شب بود ومهمانها تازه رفته بودند که مطلع شدم پدربزرگ مهربان ودوست داشتنیم به دیدارحق شتافته است.

به همین سادگی لباسهای عروسی را درآوردم ورخت عزا برتن کردم...


پ.ن1:وقتی دراوج شادی هستیم به تنها چیزی که فکر نمیکنیم غم است غافل ازآنکه غم همین گوشه کنارها کمین کرده است...

پ.ن2:برای شماها که پدر بزرگ ومادربزرگتان هنوز درقید حیات هستند:دوستشان بدارید وازهیچ محبتی دریغ نکنید شاید فردا دیر باشد.


نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 14:30 توسط یک پروانه| |

دلتنگ بودم.بهانه ایی شد برای خواندن دعای خمسه عشرکه بسیاردوستش دارم.

قسمتهایی ازدعای چهارم(مناجات الراجین)را برایتان مینویسم.امیدوارم شما هم ازخواندنش لذت ببرید.

واذا جاهره بالعصیان ستر علی ذنبه وغطاه(هرگاه بنده ایی آشکارا گناهی میکند برگناهش پرده میکشد)

یعنی:پرده ها،پرده ها را میکشم روی زشتی ها که میکنید وانگار نه انگارم

کیف ارجو غیرک والخیرکله بیدک(چگونه به غیر تو امید داشته باشم درصورتی که هرنیکویی به دست توست)

یعنی:خسته شدید ازبس پی این وآن رفتید به دنبال امید...پیش من است

یا من کل رب الیه یلتجی(ای خدایی که به هرکس که سویش بگریزد پناهش میدهد)

یعنی:برای آنهایی که سویم می گریزندسایه ام پهن است

یا من بابه مفتوح لداعیه وحجابه مرفوع لراجیه(ای که درگاهت به روی سائلان باز وحجابت بر امیدواران برانداخته)

یعنی:درهمیشه باز است وپرده ها کنار...



پ.ن 1:خیلی وقتها این دعا رو میخونم.مضامینش دلی وقشنگه.تو کلیات مفاتیح گفته شده مربوط به امام سجاد(ع)است.نمیدونم چرا خوندن خیلی ازدعاها رومخصوص ایامی میدونیم.دعاهایی مثل ابو حمزه و....واقعا مربوط به ایام خاصی نمیشن.

پ.ن 2:دهه کرامت مبارک باد.لطفا دراین ایام اگه زمانی برای دعا کردن پیدا کردید ما رو هم بی نصیب نذارید.

پ.ن3:موقع نوشتن این مطلب به این فکر میکردم اکثر دوستانی که اینجا توی این دنیای مجازی پیدا کردم،اهل قم ویا مشهدی هستند.خوش به حال همه ی شما که مجاورید مخصوصا تو این ایام.

نوشته شده در دوشنبه 27 مهر1388ساعت 23:0 توسط یک پروانه| |

روزی ناصرالدین شاه از دوستانش درمجلسی خصوصی پرسید:چه کسی میتواند بگوید عذر بدتر ازگناه چیست؟به بهترین جواب جایزه ای میدهم.هرکس پاسخی داد.ولی هیچکدام مورد قبول شاه واقع نشد....

دورروزازاین ماجرا گذشته بود.شاه توی راهروهای کاخ گلستان قدم میزد که یک مرتبه طلخک دربار ازپس ستونی بیرون پرید واز پشت سر شاه را درآغوش گرفت ودیوانه وار مشغول بوسیدن اوشد!!

شاه که ازاین عمل یکه خورده بود،فریادی کشید وبراثر فریاد او ده ها نگهبان وپیشخدمت به راهرو دویدند وبا چشمهای نگران به شاه وطلخک نگریستند.

وقتی چشم شاه به طلخک افتاد فریاد زد:پدر سوخته!این چه کاری بود که کردی؟!

طلخک درحالیکه عقب عقب میرفت گفت:ق ق قربان.خ خ خیلی معذرت میخوام.فکر کردم اعلیا حضرت ملکه هستند!!

شاه با عصبانیت فریاد زد:میرغضب را خبر کنید.سر این آدم نفهم واحمق را همینجا ازتن جدا کند.برای من عذر بدتر ازگناه می آورد.

دستور شاه برو وبرگرد نداشت!اما طلخک بی تشویش گفت:بله قربان!این را میگویند عذر بدتر ازگناه!!

شاه به یاد پرسش وپاسخها افتاد وبه یاد آورد که درآن مجلس طلخک هم حضور داشت واو این سوال را ازاونپرسیده بود به سبب آنکه فکر نمیکرد پاسخ درستی از او بشنود واینک او به بهترین روش معنای این جمله را به او رسانده بود...


پ.ن1:به اداره ایی تقاضایی داده بودم.برای دریافت پاسخش رفتم.گفتند پاسخی ندارید.دلخور پرسیدم:چرا؟وشنیدم:نامه شما گم شده!!...

پ.ن2:ازهمتون به خاطر تبریکها برای تولد دخترم متشکرم.آرزوی روزهای خوش برای همتون دارم.

نوشته شده در چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 21:42 توسط یک پروانه| |

امروز(جمعه)برای دخترم جشن تولد گرفتم.با چند روز تاخیر.

روزتولدش14مهراست.اما نمیشد درآن روزبرایش جشن بگیرم.چون جشن گرفتن درروز غیر تعطیل مصادف است با نیامدن میهمانها وازبین رفتن زحمت وماندن کلی غذا روی دست!!

میهمانی را برگذارکردم.به شکیبا خوش گذشت(کمی تا قسمتی ابری!!).

چشمهای زیبایش ازدیدن هدایا برق میزد.گاهی به من که مشغول پذیرایی بودم نگاهی می انداخت ولبخندی شیرین میزد.من هم برایش چشمکی میزدم که معنیش میشد؛خوش به حالت!

کودکانه وبی هیچ تکبری شادیش را ازدریافت هدیه ها نشان میداد تا وقتی که پالتو زیبایی دریافت کرد...با خوشحالی به هوا پرید ودستهایش را بهم زد؛آخ جووووووووون!

حرکت وگویش کودکانه اش همه را به خنده انداخت.ازخنده میهمانها ناراحت شد واخمی کرد وزیرکانه نگاهی  عاقل اندر سفیه به همه انداخت وبا همان گویش کودکانه اش گفت:چیه؟!خنده نداره که!اگه به خودتون یه چیزی هدیه بدن که دوسش دارین خوشحال نمیشین؟به هوا نمیپرین؟!

به ناگاه مجلس درسکوت فرو رفت.دست روی نقطه ضعف همه گذاشته بود.درحالیکه به شدت ازحاضر جوابیش تعجب کرده بودم دردلم به ذکاوتش آفرین میگفتم!

بعدازاین اتفاق،ساکت شد.دیگر نمیخندید.نگاهش میکردم.برایش چشمک میزدم تا حالیش کنم مثل قبل رفتارکند اما موفق نمیشدم...


پ.ن هایی برابرمتن:

پ.ن1:بعد از اون ماجرا یه گوشه گیرش آوردم وبهش گفتم:شکیبا جون چرا دیگه نمیخندی؟چرا با بچه ها بازی نمیکنی؟درحالیکه بغض کرده بود ولبهاش رو ورمیچید گفت:باباجون دعوام کرد!شما ندیدی؟!بابا بهم گفت:مگه شما تاحالا پالتو نداشتی؟!اینکارا چیه میکنی؟!چرا بابزرگترها اینجوری حرف زدی؟!...مامان جون من کاربدی کردم؟!بد حرف زدم؟!نمیدونستم چی بهش بگم؛نه عزیزم!بابا منظوری نداشته!فقط میخواسته بهت بگه مودب باشی!!...چه جمله های مزخرفی گفتم!!طفلکی بچه،دلم براش سوخت.گاهی یادمون میره خودمونم بچه بودیم ورسیدن به یه اسباب بازی یا داشتن یه پیراهن همه آرزومون بود.

پ.ن2:بعد ازحرفای شکیبا تمام مدت به این فکر میکردم که چرا نمیذاریم بچه ها بچگی کنن.با تصور اینکه داریم تربیتشون میکنیم ازشون دنیای بچه گی رو میگیریم...

پ.ن3:جدا ازاون ماجرا که دلخورم کرد،امروز واقعا خوشحال بودم ازاینکه میدیدم دخترم یه سال دیگه بزرگتر شده وخدا به من اجازه داده این بزرگ شدن رو ببینم.


نوشته شده در جمعه 17 مهر1388ساعت 20:54 توسط یک پروانه| |

اگر بناست به تقدیر من ایمان نیاوری...

اگر قراراست دربرابربلای من شکیبایی نکنی...

باشد...

امابرای خودت

خدای دیگری برگزین

                             (برگرفته ازکتاب کلیات حدیث قدسی،شیخ حر عاملی)


پ.ن1:خدایی جز تو ندارم یگانه معبودم...

پ.ن2:برای تنوع هم شده میخوام گاهی پستهایی کوتاه بذارم.به نظرتون خوبه؟

نوشته شده در یکشنبه 12 مهر1388ساعت 1:34 توسط یک پروانه| |

دست ودلم به نوشتن نمیرفت.ازجبهه وجنگ بنویسم یاننویسم؟بگویم یا نگویم؟

فایده ای دارد یادآوری کنم که در1359/6/31ارتش عراق با دوازده لشکروپانزده تیپ مستقل ودوناو تیپ دریایی با پشتیبانی300هواپیما و80هلی کوپتر و1800 توپ صحرایی درجبهه ایی به طول1200کیلومتربه ایران حمله کرد درحالیکه فقط بیست ماه ازپیروزی انقلاب میگذشت وما نه نیروی کافی داشتیم ونه تسلیحات نظامی.

وبگویم دشمن با دو لشگر رزمی وپیاده ی عراق به اضافه ی دوتیپ نیروی مخصوص عراق ازمحورشلمچه به خرمشهر وابادان حمله کرد وتا پل نو را4روزه تصرف نمود ولی ازپل نو تا پل خرمشهر-آبادان را31روزه گرفت وبگویم تمام این مدت این مردم بودند که با جانفشانی کوچه به کوچه وخانه به خانه مقاومت کردند.

فایده ای دارد بگویم باعزل بنی صدردرتاریخ1360/3/30فرماندهان سپاه مانند شهید حسن باقری مجال طراحی عملیات را پیدا کردند.یک سال طول کشید تا سپاه توان لازم رابه دست بیاورد.دراین مدت نیروی رزمی سپاه از5هزارنفردرعملیات ثامن الائمه به60هزارنفردرعملیات بیت المقدس رسید.همان عملیاتی که باعث آزادی خرمشهرشد.

یابگویم عملیات ناموفق رمضان اولین عملیات برون مرزی ودرخاک عراق بود که شهدا واسرای بسیاری به جا گذاشت ونشان داد که عراق تنهانیست،خاکریزهای نونی شکل که طراحان اسرائیلی داشت،هواپیماهای میراژفرانسوی،موشکها وتوپ های ضد هوایی روسی وچینی واطلاعات ماهواره ایی آمریکایی.جهان باعراق بود وبگویم از این پس،اتفاق مهم درجبهه ی ایران آغازشد.نوعی دوگانگی درتصمیم گیریهای کلان جنگ.برخی مسئولان به تنبیه صدام وسقوط عراق می اندیشیدند وبرخی تنها به یک پیروزی بزرگ برای آغاز چانه زنی درعرصه ی سیاسی برای پایان دادن به جنگ.

بگویم سالهای سوم وچهارم جنگ به سختی گذشت ودرپاییزسال64سپاه باعملیات والفجرهشت ودرطی 75روزنبرد سخت فاو را به تصرف درآورد.با این پیروزی بزرگ هم که شگفتی جهانیان را برانگیخته بود هم جنگ پایان نیافت.با اغازسال65عراق با تاکتیک(دفاع متحرک)مهران را اشغال کرد.اما باعملیات کربلای یک مهران پس گرفته شد.دراین فاصله قراربود عملیات بزرگی به نام والفجر10 باهدف  یکسره کردن کارجنگ صورت بگیرد که به طرزمرموزی لو رفت وبه شکست انجامید.پس ازشکست نام عملیات به کربلای4 تغییر یافت وعراقیها هم نام این عملیات راحصاد الاکبرنهادند یعنی دروی بزرگ.

ویا یادآوری کنم پس ازعملیات کربلای5 که درمنطقه شرق بصره انجام شد ونبرد سخت بیست روزه ایی بود سازمان ملل قطعنامه 598 را صادرکرد.این قطعنامه تاحدودی حقوق ایران را تامین میکرداما تقدم وتاخربندها به صورتی بود که امکان محکوم نشدن عراق رافراهم میساخت.پس ایران پذیرفتن آنرا مشروط به اصلاح چند بند کرد که مورد پذیرش عراق واقع نشد.

یادآوری بمباران هوایی سال66که موشکهای عراق به تهران هم رسیده بود چه سودی دارد؟سال67درحالی درتهران آغاز شد که شهرخالی ازمردم بود.امام پیامی تاریخی صادرکرد:(امروزایران کربلاست،حسینیان اماده باشید....درنگ امروز فردای مذلت باری را به همراه خواهد داشت)اما پیامد این پیام هیچ اتفاقی نیافتاد وکمترازبیست روزپس ازاین هشدارامام عراق با توانی بسیاربالا وباتهیه گازهای شیمیایی به فاو حمله کرد ودرچند ساعت تمام فاو راپس گرفت.ارتش وسپاه برای پاسخگویی نیاز به زمان داشتند وعراق این فرصت را نداد.شلمچه وجزایر مجنون را هم پس گرفت.مهران دوباره اشغال شدوخرمشهر به محاصره درآمد.اینبارامام پیامی به فرمانده کل سپاه داد:(اینجا نقطه شکست وپیروزی اسلام یا کفر است.متر به متر بجنگید...)دراین زمان هم باز مردم به کمک امدند ودشمن را به عقب راندند.

آن جام زهر را به یادتان بیاورم؛امام در1367/4/27دراقدامی ناباورانه،قطعنامه ی598 را پذیرفت.بعدها بارها صدام گفت که اگر دران زمان ایران قطعنامه را نمیپذیرفت حداکثرتا دوماه بعد هرچه اوروی کاغذ مینوشت را میپذیرفت.نهایتا در1367/5/29آتش بس رسمی با حضور نیروهای سازمان ملل برقرارشد.اما همچنان2500 کیلومترازخاک ایران دراشغال عراق بود تا اینکه وقتی عراق خواست به کویت حمله کند چون نمیتوانست دردوجبهه درگیر باشد ازمناطق اشغالی خارج شد واسیران ایرانی را آزاد کردوقرارداد1975الجزایر راپذیرفت.مدتی بعد خاویرپرز دکوویار،ریس سازمان ملل،رسما عراق را به عنوان متجاوز به ایران معرفی کرد واینگونه جنگ هشت ساله که دفاع مقدس نام گرفت به پایان رسید واین اولین معارضه ی نظامی علیه ایران در200 سال گذشته بود که حتی یک وجب ازخاک ایران جدا نشد.

....حالا یکی به من بگوید اینها که گفتم چه فایده ای داشت؟اینها همه تاریخ است ومن ازتاریخ متنفرم!!به من چه اگر مردانی شجاع نگذاشتند یک وجب ازخاک کشورم به تصرف دشمن درآید!!به من چه چقدر شهید شده اند!!میخواستند نروند مگر من گفتم!!تا کی این شهدا را برسرم میزنید!!

به من چه اگردختر یک شهید با دیدن گلگونی چهره ام یاد خون سرخ پدرش میافتد!به من چه ربطی دارد اگر پسر یک جانباز با دیدن موهایم که درهوا تاب میخورد یاد پیچ وتاب پدرش میافتد که ازدرد به خود میپیچد!

آه!حالم بد میشود.چقدرمرگ ومیر نشان میدهید.من میخواهم بروم آخرین شو لباس پاییز را ببینم..

من که روی تخت نرم وراحت خودم که  تشکش طبی است میخوابم چه میدانم ده سال روی تخت بیمارستان خوابیدن یعنی چه؟زخم بستر،یعنی چه؟!

این چند فیلم مسخره عهد بوق راهم نشان ندهید.دلم آشوب میشود.با من باشد میگویم همین یک هفته را هم که از جنگ ودفاع وشهدا وجانبازان واسرا میگویید،زیاد است!!خیلی زیاده روی میکنید شماها!!


پ.ن1:تاریخها وآمارها را ازروی کتاب شیپورجنگ نوشتم.

پ.ن2:خیلی دلخورم ازصدا وسیما وهرکسی که مثلا قراره کارفرهنگی بکنه ویاد شهدا رو زنده نگه داره.

پ.ن3:شب ومثنویهای ناگفته ام/شب وآخرین سوزمستانه ام/شب وهای های گریه ام/کجا رفت تاثیر سوزدعا/کجایند مردان بی ادعا/کجایند شورآفرینان عشق/علمدارمردان میدان عشق/کجایند مستان جام الست/دلیران عاشق،شهیدان مست

نوشته شده در سه شنبه 7 مهر1388ساعت 4:17 توسط یک پروانه| |

برای چندمین باربه خانمی که درقسمت اطلاعات نشسته بود وپاسخ مراجعین را میدادگفتم:میشه دوباره چک کنین.من همراه بیمارهستم.کس دیگه ای نیست.ولی او با خونسردی گفت:دارم میگم من صبح یه برگه صادر کردم.وقتی اطمینان آن خانم را دیدم؛پیش خود گفتم:شاید وقتی دیر کردم،مادرم تماس گرفته وکس دیگری آمده است.با برادرانم تماس گرفتم،آنها نیامده بودند،پدرهم که نبود،پس چه کسی پیش مادربود؟!باز به قسمت اطلاعات رفتم وگفتم:باورکنین مادرم الان همراه نداره!من تماس گرفتم،مطمئنم.شما بذارین من برم،اگه همراه داشت برمیگردم.آن خانم درحالیکه لبخند معنی داری میزدگفت:به همین سادگی!نه نمیشه!

روی صندلی نشستم.گیج ومبهوت بودم.چه کسی پیش مادرم بود.احتمالا او را به اتاق عمل برده بودند.صدای گریه ای رشته افکارم را پاره کرد.به سمت صدا برگشتم ومتوجه عده ای سیاه پوش شدم که وارد سالن انتظار میشدند.کمی بعد دانستم پدرآن دختری که گریه میکرد فوت کرده واین عده برای تحویل گرفتن جسم او آمده اند.دختر به پسری که روبه رویش روی زمین نشسته بودوحال وروز بهتری ازخود او نداشت گفت:اگه از اینجا میبردیمش خوب میشد!اینجا بهش نرسیدن،همش میگفتن خوب میشه دیدی نشد ودوباره با صدای بلند گریه کرد.دلم برایش سوخت،تجربه تلخ ودردناکی است.درچنین لحظاتی فکر میکنی کوتاهی کرده ای،فکر میکنی اگر جای دیگری بود شاید خوب میشد.اما وقتی قرارباشد کسی برود این بیمارستان وآن بیمارستان ندارد.

زنی که کنارم نشسته بود درحالیکه ازدیدن این صحنه متاثر شده واشکش سرازیر بود رو به من گفت:طفلکی!خدا بهشون صبر بده.بعد ادامه داد:نذاشتن بری؟با تعجب از اینکه چطور متوجه موضوع شده گفتم:نه!گویا متوجه شگفتیم شدچرا که بالافاصله ادامه داد؛دیدم داری به خانومه میگی بذاره بری.منم نمیذارن برم!پرسیدم:شما رو واسه چی؟گفت:منو که اصلا نمیذارن!پسرم عمل داره واونا میگن باید همراه مرد داشته باشه.ماهم که ازشهرستان اومدیم واینجا کسی رو نداریم.

کنجکاوشده بودم بنابراین پرسیدم:پسرتون چه عملی داره؟باباش همراهتون نیست؟

زن آه بلندی کشید وگفت:بچه ام تو شهر تبریز سرباز بود.اونجا سرما میخوره واونا هم که دلشون واسه بچه مردم نسوخته(!!)بهش نرسیدن،وقتی اومد مرخصی دیدیم صداش خروسکی شده،بردیمش پیش یه دکتر واونم گفت چیزه مهمی نیست خوب میشه.ماهم بیخیالش شدیم.پسرم دوباره رفت تبریز واین بار که اومد نه تنها خوب نشده بود بلکه وقتی حرف میزد خیلی ازحرفاشو نمیفهمیدیم.دوباره بردیمش دکتر،اینبار دکتر بعدازمعاینه گفت:یه کیست چرکی تو گلوش درست شده وراه گلوشو بسته وباید عمل بشه.یه آشنا این بیمارستان رو معرفی کرد.ماهم چون تو تهرون آشنا نداریم تصمصیم گرفتی یکیمون بیایم.پدر بچه ها وقتی بیتابی منو دید اجازه دادمن بیام،نمیدونستیم اینجا نمیزارن من همراهش باشم.زن نفسی تازه کرد وادامه داد:میگه تواتاقش دوتا پیرمرد هست،چی میشه بذارن برم؛یه آبی هم دست اونا میدم.من که حجابم کامله!!

دلداریش دادم درحالیکه نمیدانستم چه باید بگویم.(اطلاع داشتم دربخش خانمها برای راحتی بانوان به آقایان اجازه داده نمیشود که همراه باشند ولی بالعکسش را نشنیده بودم)برای اینکه بحث راعوض کنم به او گفتم:ازلهجتون متوجه شدم شمالی هستین،از کدوم شهر اومدین؟زن جواب داد:آمل.شالی کاریم وبعد توضیح داد؛که محصولشان به علت بارندگیهای بیموقع آسیب دیده وکلی ضرر کرده اند.چه دل پری داشت از تلویزیون وتبلیغ برنجهای خارجی.از واردات این برنجها و...

دلم شور میزد.دوباره با برادرم تماس گرفتم وگفتم که کلافه شده ام از اینکه ازوضعیت مادر بی اطلاع مانده ام.برادرم شماره ایستگاه پرستاری را داشت،آن رابه من داد وگفت با آنجا تماس بگیرم بلکه جوابی دریافت کنم.تماس گرفتم وجویای حال مادرم شدم،پرستاری که پاسخم را میداد گفت:خانوووم شما کجاهستین؟چرا نیومدین؟!مادرتون عمل شده والانم تو ریکاوریه!!برایش توضیح دادم که این پایین برایم برگه همراه صادر نمیشود ومیگویند مادرم همراه دارد!!قرارشد پیگیری کند.فکر میکنم با اطلاعات تماس گرفت؛چون همان خانمی که نمیگذاشت بروم،صدایم کرد وگفت:اسم بیمارت رو بگو برات برگه صادر کنم.ازخونسردیش لجم گرفته بود،با پرخاش گفتم:دیدی گفتم همراه نداره،چرا درست کنترل نمیکنین؟!با همان خونسردی پاسخ داد:گاهی پیش میاد!چیزی نشده که!!میخواستم فریاد بکشم،بیش از دو ساعت معطل بودن من وتنهایی مادرم،اینها چیزی نبود؟؟؟

پیش مادرم رفتم.الحمدالله حالش خوب بود.امادلخور بود ازاینکه قبل ازعمل تنها مانده بود.

چه میشد کرد من آن پایین بودم واو...


پ.ن1:یکی از جاهایی که مردم راحت باهم درد ودل میکنن بیمارستانه.تو این دو روزی که همراه مادر بودم کلی درد ودل شنیدم وفهمیدم مردم چه اطلاعاتی در مورد مسائل سیاسی  واجتماعی دارن!

پ.ن2:تو یکی از همین درد ودلها فهمیدم:خرمشهر هنوز آب سالم نداره!کارخونهای قند وشکر اهواز یکی پس از دیگری دارن بسته میشن!رود کارون داره خشک میشه!(کارون!!همون پر آب ترین رود ایران)ظاهرا سالهاست نیاز به لای روبی داره...

پ.ن3:میخواستم درباره جنگ بنویسم.نشد،یعنی نتونستم!شاید بعدها

پ.ن4:برای مهرومدرسه:حسی که فکر میکنم تو هممون مشترکه؛دلتنگی برای روزهای بچگی.



نوشته شده در جمعه 3 مهر1388ساعت 2:17 توسط یک پروانه| |

حرف اول:

ازبچگی ماه رمضان را دوست داشتم.روزهای بچگی را خوب یادم هست.روزهایی که به عشق روزه گرفتن نصف شب ازخواب بیدار میشدم وبا چشم های خواب آلود به مامان نگاه میکردم تا سحری را حاضرکند.روزهای روزه های کله گنجشکی که به اجبار واصرار مادر چیزی میخوردم وحسرت روزه گرفتن تا افطار دردلم میماند.یادش به خیر...اگر بیدارم نمیکردند،صبح با گریه بیدارمیشدم.چقدر دلم میخواست زودتر بزرگ شوم تا بتوانم روزه کامل بگیرم...

اولین روزهایی را که روزه ام را کامل گرفتم یادم نمیرود.آن هدیه دوست داشتنی مادر وآن حس بزرگ شدن که به من دست داده بود راهرگز فراموش نمیکنم.

هنوزهم ماه رمضان را خیلی دوست دارم؛به خاطرمهربانی که درمیان مردم موج میزند.به خاطر شتابی که درلحظات نزدیک شدن به اذان مغرب درمردم میبینم.به خاطر افطار خوردن های دورهم وبه خاطر ربنا وآن اذان دل انگیز مرحوم موذن زاده...

یک ماه روزه داری وعبادت وراز ونیاز که باید باعث شودتولدی دوباره بیابم.

حرف دوم:

همه عبادتها برای خداست.شکی درآن نیست وهیچ عبادتی بی پاداش نمیمانداما میان همه عبادات تنها روزه است که اختصاص به ذات الهی دارد.همانگونه که خود فرموده:الصوم لی...روزه ازآن من است.نظیر این کلام برای هیچ عبادتی ذکر نشده است.

میدانیم وشنیده ایم که دراین ماه دست شیطان وپسرانش از وسوسه کوتاه است چرا که به ذات مقدس خداوندی راه ندارد وروزه درتصرف ذات الهی است.چه فرصتی بهتر ازاین زمان برای نزدیک شدن به خداودوری ازبدیها وزشتیهاوتولدی دوباره.

حرف سوم:

واژه فطر چند معنا دارد:شکستن،دونیم کردن،جوانه زدن،جوشیدن وآفریدن.شاید برای رسیدن به فطر باید نفسمان رابشکنیم.صفتهای شیطانی را به دونیم کنیم.معرفت درما بجوشد وروحمان دوباره جوانه بزندتادوباره آفریده شویم و به روزی برسیم که به خاطر همه این ها فطر نامیده میشود وعید است به خاطر تولدی دوباره

حرف آخر:

آیا دوباره متولدشده ایم؟!

آیا اگرماه رمضان دیگری را ببینیم،بازهم برسر سفره مبارک خداوندی شرمنده آفریدگارمان هستیم ومرتب تمنای بخشش میکنیم.آیا میشود سفره بعدی که پهن شدفقط سپاسگزار پروردگارخوبیها باشیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


پ.ن1:اگه بخوام با خودم روراست باشم باید بگم هیچ اتفاق خاصی برام نیفتاده.بازم حسرت وافسوس به جا مونده ازلحظاتی که رفته ودیگه نیست!تولد دوباره؟؟نه بابا ازاین خبرهانیست!!

پ.ن2:کم کم غروب ماه خدا دیده میشود/صد حیف ازاین بساط که برچیده میشود/ازاین بهار رحمت وغفران ومغفرت/خوشبخت آن کسیست که بخشیده میشود.

پ.ن3:ازهمین حالا؛عاشقان عیدتان مبارک باد.



نوشته شده در جمعه 27 شهریور1388ساعت 14:47 توسط یک پروانه| |


Design By : Night Skin